معرفی کتاب: آغوش شب – همشهری آنلاین

معرفی کتاب: آغوش شب – همشهری آنلاین



مدیر داخلی شرکت، که از غیبت طولانی رئیسش نگران شده، بارها به همسر او تلفن می‌کند. بعد از گذشت روزها، وقتی که از پیگیری‌های خود  نتیجه‌ای نمی‌گیرد، پلیس را باخبر می‌سازد. ویلکینز، سربازرس ارشد پلیس سیاتل  و  همکار  زمخت  و  بی‌ادبش  به  دیدار دوریس،  همسر استیو هاف، می‌روند. غیبت‌های‌ طولانی و بدون اطلاع، همواره احتمال وقوع یک قتل را مطرح می‌سازند… و در این ماجرا، دوریس مظنون درجة یک است. گرچه بازرسی دقیق خانه، کنترل تلفن و رفت‌وآمدهای دوریس، و بازجویی‌های مکرر از او نتیجه‌ای دربر ندارد، اما به‌زودی سربازرس ویلکینز را عاشق و دلباخته‌اش می‌سازد…

برگی از داستان:

در این قضیه به‌جز یک مُشت حدس و گمان در اختیار نداشتیم و این، وقتی حرفه‌ای داری که اساسش بر منطق استوار است، چیز بسیار کمی است. من حس می‌کردم که دوریس مقصّر است، ولی احساس یک افسر پلیس در برابر چشمان هیئت منصفه چه ارزشی دارد؟ واقعاً هیچ…

آنچه قبل از هرچیز دیگری ضرورت داشت، کشف جسد بود… هیچ‌وقت یک بازرسی، به اندازة کییِس، در سه روزی که به دنبال ملاقاتمان با زن جوان سپری شد، تلاش نکرده است.

تحقیق از همسایه‌ها چیزی دستگیرمان نکرد. هیچ‌کس، در شب ناپدید شدن استیو هاف، رفت‌وآمد مشکوکی در اطراف خانة آن‌ها ندیده بود… دوریس با کسی ملاقات نکرده بود و در آن روز هم کسی چیزی ندیده بود…

در رفتار این زن هیچ‌چیز سرنخی در اختیار نمی‌گذاشت. او در آن ویلای بزرگ و دلهره آور به زندگی نباتی‌اش ادامه می‌داد…

کییِس روی پا بند نمی‌شد و درحالی‌که لبة بادکردة شاپواش را صاف می‌کرد، غرغرکنان گفت: زن چموشیه… ولی گیرش می‌اندازم!

من واقعاً به تردید افتاده بودم. بالاخره این زن، با همة زیرکی‌اش، شعبده‌باز که نبود. اگر او شوهرش را کُشته بود، نمی‌توانست با یک وِرد خواندن ناپدیدش کند…

بنابراین، نمی‌توانستم به یک برداشت منطقی برسم.

در پایان روز سوم، همین‌طور که آماده می‌شدم دفترم را ترک کنم، تِکس، منشی‌مان، آمد و اطلاع داد که زن جوانی می‌خواهد با من حرف بزند. قبل از دیدنش، دریافتم که اوست. و در واقع، خود دوریس بود.

وقتی با رفتاری آرام وارد دفترم شد، حس کردم تا چه اندازه مشتاق دیدارش بودم. امّا اشتباه نکنید! من به هیچ‌وجه آدم بی‌شعوری نیستم و از آن دسته آدم‌ها هم نیستم که تا چشمشان به زنی می‌افتد، دچار سرگیجه می‌شوند.

به او خیلی فکر کرده بودم، چون به نظرم «مورد» ی بود… موردی استثنایی… و اشتیاق دیدارش را داشتم، چون از لحظه‌ای که با او روبه‌رو شده بودم، قوة تخیّلم واقعاً به کار افتاده بود و احساس نیاز می‌کردم که به رویش زوم کنم.

او شباهتی به آنچه تاکنون دیده بودم نداشت. خودش بود بی آن‌که خودش باشد… خودش بود امّا بهتر از خودش… اگر منظورم را فهمیده باشید! کت و دامنی از پارچة سبک به رنگ آبی روشن پوشیده بود. کفش‌هایش از چرم زردرنگ بود، با کیف و دستکشی هم‌رنگ آن.

اگرچه در خانة خودش وانمود کرده بود که از آفتاب بیزار است، خیلی برنزه به نظر می‌رسید و کمتر از آنچه تصوّر می‌کردم موطلایی. آرایشش به اندکی رُژلب بنفش خلاصه می‌شد… واقعاً زن تأثیرگذاری بود…

شصدو هشتمین شماره سری کتاب‌های نقاب با نام آغوش شب نوشته فردریک دار با ترجمة عباس آگاهی از سوی مؤسسة فرهنگی – هنری جهان کتاب در تیرماه ۹۸ منتشر شد. این کتاب در ۱۶۰ صفحه در قطع رقعی به قیمت ۲۵ هزار تومان روانه بازار کتاب شده است.

منبع: همشهری آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *