پنکه جان، سالاری! – همشهری آنلاین

پنکه جان، سالاری! – همشهری آنلاین



ظهرها، گرماها

روی مبلی بی‌حال

تاولی بر پاها

توی چشمم پنکه

می­‌خورد فر انگار

می­‌دهد قر انگار

بادهایش سوزان

چله‌­ی تابستان

پنکه‌جان

جای معلق‌زدن و…

سر تکان‌دادن و تق‌تق‌کردن، کاری کن

اندکی یاری کن

اندکی فوتم کن

خواستی بعد از آن

با لگد شوتم کن

پنکه جان بیداری؟!

سوختی یا قهری؟!

ول بکن لج‌بازی

کار کن نازنازی

پنکه‌جان بیماری؟!…

چاره‌ای نیست

چون کولر نیست

پنکه‌جان سالاری!

داشتم می­‌گفتم:

من که از این گرما

لاجرم می‌­میرم

پس اگر مردم هم

ظهرها با دو سه تا تق و تلق یادم کن

قبل از تبخیرم

شاد و مسرور به یک بادم کن

پنکه‌جان شادم کن

منبع: همشهری آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *